|
(اتاق خواب.شب) میترا: امید! امید: بله. میترا: هیچی بخواب. مزاحمت نمیشم. امید: بگو میترا! میترا: مهم نیست.(سکوت) مهم نیست. امید: با این لحنی که تو گفتی مهم نیست باید خیلی مهم باشه! میترا: نه ببخش اگه بیدارت کردم. امید: باید ازت خواهش کنم تا بگی میترا جان؟ میترا: قول میدی منو مسخره نکنی و بهم نخندی!؟ امید: قول میدم. میترا: برام شعر ریتا رو بخون. خیلی وقته که برام نخوندیش... امید(میخواند): میان ریتا و چشمانم... تفنگی ست. و آنکه ریتا را میشناسد...خم میشود. و برای آن خدایی که در آن چشمان عسلی ست نماز میگذارد!... و من ریتا را بوسیدم آنگاه که کوچک بود. وبه یاد می آورم که چه سان به من درآویخت. و بازویم را زیباترین بافتهء گیسو فرو پوشاند. ... و من ریتا را به یاد می آورم. به همان سان که گنجشکی برکهء خود را به یاد می آورد آه ... ریتا میان ما یک میلیون گنجشک... د ... میترا؟ چرا داری گریه میکنی؟! میترا: تو همیشه عادت داشتی این شعرو بلند تو خونه میخوندی. امشب یادم اومد که خیلی وقته این کارو نکردی! خیلی وقته هیچ شعری رو بلند تو خونه نمیخونی. از چیزی ناراحتی امید؟ از زندگیت ناراضیی امید؟ منو دوست نداری ...دیگه؟ ... پرند نوشت: چرا مردها به زن خودشون قانع نیستن؟ چرا زنها اینقدر گریه میکنن؟ چرا مردها باعث میشن زنهاشون بهشون خیانت کنن؟ چرا زنها وقتی ناراحتن مسائل بیربط رو به هم ربط میدن؟ چرا مردها به جای دوست دختر خودشون با دوست دختر دیگران ازدواج میکنن؟
عارفی را از کنار میخانهای گذر افتاد... صدای عربده بشنید پس به سوی میخانه رفت به او گفتند: به چه کار میروی؟ گفت : پس وای بر منی که ننوشیده چنینم ! پ.ن بیربط: نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستی اش الم می ارزد نی هفت هزارساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد
مرد مجذوب انحناهای وسوسه انگیز اندام و برق طلایی اش شده بود... به او که آنجا دراز کشیده بود نگاه کرد... این صدای او بود که مرد را براستی از خود بیخود می کرد... صدایی گاه ملایم و شهوت انگیز و گاه آزاد و وحشی ! او همیشه با حال و هوای مرد هماهنگ بود... مرد او را عاشقانه به لب هایش نزدیک کرد... امشب مرد و ترومپتش با هم موسیقی زیبایی می آفریدند ! پ.ن.بیربط: یک تصمیم برای تغییر یک سرنوشت کافیست.
دانه باشیم نه سیب در میان هر سیب دانه محدودی است در دل هر دانه سیب ها نا محدود چیستانی است عجیب دانه باشیم نه سیب !
جستجو من به دنبال کسی میگردم که غمش را با من تقسیم کند من دلم را با او و دوتایی پس از آن به تماشای بهاری برویم که شقایق ها را امسال به صحرا بخشید...
سلام همه روز اول صبح سکهء مهر و محبت را از قلک دل برداریم و ببخشیم به اول نفری که به ما می تابد اولین عابر امروز که از کوچهء ما میگذرد و صمیمانه بگوییم : سلام!
-مردها از دور جالب هستند! از آن فاصله همهء هستی شان تشریفاتی است حتی ادبشان!! اما همینکه نزدیک می آیند همه چیز را از دست می دهند و ظرف دوستیشان ترک بر میدارد!!! پ.ن.۱) این حکم مثال نقض نیز دارد. (به ندرت البته) پ.ن.۲) اکثر خوانندگان این وبلاگ مونثند !
... حکوم ت نظام ی که میگن همینه! ۷ صبح طبق روال عادی از خونه راه افتادم...ظاهرن همه چی عادی بود تااینکه رسیدم میدون ۷تیر نزدیک محل کارم. از ترافیک بیش از حد متعجب نشدم اما از این همه گارد ویژه و بسیج و برو بچه های نیرو انتظامی که کل خیابون رو گرفته بودن چرا... یادم اومد ۱۳ آبانه و ادامه جنبش سبز! جالب نیست؟ طرف از سایهء خودشم میترسه! سر خیابون شرکت به راننده گفتم نگه داره تا اومدم پیاده شم یه صدای مهیبی داد کشید : توقف نکن! راه بیفت! میون زمین وآسمون معلق مونده بودم که راننده نهیب زد : خانم زود پیاده شو حوصله درگیری ندارم! من طرفدار آب لوله کشی و نون سنگکم !!...خلاصه پیاده شدم و لبخند زنان از کنار برادران بسیجی رد شدم و ساعت۵/۸ بود که رسیدم دفتر!چه صبح دل انگیزی...روز دانش آموز! ازونجایی که خیلی گرسنم بود مبادرت به خوردن صبحانه نمودم که با صدای صوت و جیغ بلندی از جا پریدم و چای هم پرید بیخ گلوم! مردم کم کم از کریمخان به سمت ولیعصر حرکت میکردن...اولش آروم بود تا اینکه با صدای الله اکبر مردم گارد ویژه و بسیج شروع به ضرب و شتم و متفرق کردن مردم کرد. ...صدای تیر هواییم شنیده میشد...سعی میکردم خونسردی خودمو حفظ کنم و با دیدن این صحنه ها جو گیر نشم اما سخت بود... کاش ساعت اداری نبود ومیتونستم برم بیرون... به کسبه محل از روز قبل اولتیماتوم داده بودن که مغازشون بسته باشه! بانکهام کم کم تعطیل کردن. . . . الان ساعت۱۱ صبحه و ما خبر دار شدیم که یک عده رو تو میدون ۷ تیر گرفتند که مادر ن د ا آق ا س ل طان هم جزوشون بوده!یه جوون رو که از قضا لباس سبزم پوشیده بود و یا حسین گویان در حال گذر بود آنچنان زدند که نقش زمین شده فعلا...در حال حاضر گارد ویژه رو ازین بالا میبینم که خیابون و محاصره کردن . لباس پوشیدنشون خیلی جالبه سر تا پا ضد گلوله !نمیدونم... مردم که بی دفاعن! پس اینا از کی میترسن؟ از خودشون شاید... ساعت ۱۲... بعداز اون همه درگیری و سروصدا چند دقیقست اینجا آرومه...شایدم آرامش قبل از طوفانه نمیدونم...جمعیت رفتن سمت میدون ونک... ...ایستادم کنار پنجره... باد ملایمی میاد و برگها به رقص در میان... لباس شخصیهارو میبینم که روی سکوی جلو ی بانک نشستن و گل میگن و گل میشنفن! ... مسخره ست... میشینم پشت میزم... حس خوبی ندارم... عصار* میخونه... بغض میکنم... * ای وطن ای مادر تاریخ ساز
عشق مرد ترکش کرده بود. مرد از سر نا امیدی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد. از قضا چند متر آن طرف تر دختری نیز به قصد خود کشی خود را از بالای پل پایین انداخت. و این دو در میان آسمان و زمین از کنار یکدیگر گذشتند. چشمهایشان به هم دوخته شد. مجذوب یکدیگر شدند. و این یک عشق واقعی بود. هر دو این را در یافتند آن هم یک متر بالاتر از سطح آب ! ... پ.ن. همچین خوشم اومده ازین داستانکها !!
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت: "مواظب باش عزیزم اسلحه پر است." زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت: "این را برای زنت گرفته ای؟" مرد گفت: "نه خیلی خطرناک است میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم." زن: " من چطورم؟! " مرد پوزخندی زد : "با مزه است اما کدام احمقی برای کشتن یک زن استخدام میکند؟" زن لبهایش را مرطوب کرد لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت و گفت: " زن تو ". <استیو ماس>
دو کاج روییدند ساليان دراز رهگذران آن دو را چون پ.ن. میدونی چرا با نسخه قدیمش بیشتر ارتباط برقرار میکنی؟ ... ...چون ملموس تره و بیشتر دیده میشه!
|
About
... وقتی آسمان خم میشود تا پیشانی خاک را ببوسد میتوان ستاره ها را دید که آبستن اند. بهار من روزی است که ماه تو زاده میشود... Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 Links
The show must go on |