ماه آواره
... هنوزآغوشت بی دغدغه ترین آغوش دنیاست و دستانت بی منت ترین دستها و چشمانت نهایت آرامش برای من ... هنوز زیباترین واژه هستی تویی و تمام مهربانیها از تو وام میگیرند ... هنوز از تو نوشتن سخت است و تراکم پی در پی واژه ها در ذهن مرا دیوانه میکند... هنوز یگانه عشق حقیقی من تویی و بس ! روزت مبارک مادر... + باعث بسی خرسندیست که در جایی کار کنی که مدیر عامل و اعضای هیئت مدیره جمیعا زن ذلیل باشند ! این میشود که صبح اول صبح سکه کادو میگیری : دی انکار نمیکنم . انکار نمیکنم که عمیق ترین زخم های روحم را مردها زدند . انکار نمیکنم گاهی همین مردها مرا به مرز تنفر میرسانند . فراموش نمیکنم دستانی که تمام تنم را میگشت و من درد میکشیدم . ولی بگذار اعتراف کنم همیشه بهترین رفیق هایم هم همین مردها بودند . مردهایی که فقط یک اسم را نمی انداختند روی دوششان و این طرف و آن طرف بببرند . مرد هایی که برامدگی شلوارشان را نشانه ی مردانگی نمیدانستند . مردهایی که مرد بودند و رفاقت هایشان واقعی بود و به دور از حسادت ها و زیر آب زنی های دخترانه . بگذار اعتراف کنم که گاهی چقدر .. چقدر آرزو میکردم کاش میشد چند لحظه در آغوششان گرفت و بهشان فهماند چقدر بودنشان برای من واجب است . که دستانم را دور کمرشان حلقه کنم و ممنون باشم برای بودنشان . نه از جنس آه بی تو میمیرم ها . نه از جنس عاشقانه ها . از جنس ممنون که هستی رفیق . که میدانم قدر و ارزش بودنت را . از جنس اینکه چقدر دوستانه آرامم میکنی و چقدر دوستانه دوستت دارم . ولی نداشتم هیچ وقت از این جرات ها . و این روزها که به يمن تعهد و تاهل خیلی از آن رفقا نیستند و یا نصفه نیمه هستند چقدر حسرت میخورم . چقدر حسرت میخورم که خودم را همیشه به ندیدنشان زدم و بی تفاوت بودم . هیچ وقت خدا دستانشان را نگرفتم و بگویم رفیق میبینی ؟ میبینی چطور غرق لحظه هایمان میشوم ؟ میبینی دوست داشتن چقدر میتواند قوی تر از عاشقی کردن باشد ؟ بگذریم که چندین سال زمان برد مشخص کردن مرز بین دوستی ها و عاشقانه ها . که میبینم احساس هایی را که اشتباهی اسم عشق به خود میگیرند و ته ماجرا ، داستانشان پر از تحقیر و توهین و بی حرمتیست . بگذار اعتراف کنم رفیق .. بگذار بگویم چقدر بیزارم از این مرزها ... بیزارم که از وقتی که حتی دختر و پسر بودن انسانها برایم مشخص نبود هی ترس ریختند به جانم . رابطه هایی را نشانم دادند که پر از سو استفاده است که اگر رفاقت کنی حتمن و بدون شک تو هم یکی از این قربانی ها خواهی بود .. بیزارم که این آلت ها را آنقدر پر رنگ کردند که انسانیت ها رنگ باخته .. من متنفرم که هر کداممان انگشت میگیریم سمت دیگری .. که ما دختر ها ال هستیم و شما پسر ها بل .. که فراموش کردیم هر کداممان قبل از مرد یا زن بودن انسانیم ... ... هفته ای که گذشت از نظر کاری هفته شلوغی بود. ولی یه دلخوشی کوچیک بود که باعث میشد سختیها رو تاب بیارم . دوست داشتم زودتر ۵ شنبه برسه... نوبت دوره های شب نشيني با بچه ها، خونه ما بود و علاوه براون بهانه تولد يه دوست خوب هم هیجانش روبيشتر ميكرد... از اول هفته همه چيز رو تو ذهنم مرور ميكردم و به این فکر میکردم که چيكار كنيم كه بيشتر خوش بگذره... صبح ۵ شنبه شد و من و چشم عسلي مشغول تميزي خونه وخريد و رو به راه كردن بساط مهموني شديم و خيلي زود شب شد و بچه ها اومدند و ... همه چيز خوب پيش ميرفت و احساس ميكردم مثل هميشه شوخيها و خنده ها خستگيمو بدر ميارن... ...مابين شلوغيها بود كه پانته آ موضوعي رو مطرح كرد كه انتظارشو نداشتيم. پانی وهمسرش سال گذشته براي كانادا(فدرال) اقدام كرده بودند و حالا براشون پذیرش اومده بود ! ...جا خورديم ... فقط سه ماه فرصت داشتند تا........ كم كم ديگه حرفاشو نميشنيدم ...يه كم مست بودم و اين وضعو بد تر ميكرد... فكر اينكه يكي از بهترين دوستاتو شايد ديگه نبيني... فكر اينكه دو نفر از جمع ده نفرتون کم میشه... فكر اينكه بعد از دوازده سال و اندي رابطه، رفيق گرمابه و گلستانت در عكسهاي گوشه مانيتور خلاصه ميشه و ازش فقط يه خاطره ميمونه.... سرم گيج ميرفت... مهموني بهم نخورد ولي من بهم ريخته بودم. لبخند ميزدم ولي دلم گرفته بود... چراهيچكس راضي نيست ؟! به اطرافم كه نگاه ميكنم ميبينم هركي يه جورايي داره فرار ميكنه... بلايي سرمون آوردن كه طرف حاضر ميشه همه چيز رو بذاره و غربت و تنهايي رو به جون بخره و بره جايي كه آرامش داشته باشه و امنيت... تكراريه ولي حرف دله... ... دلم تنگ ميشه برات رفيـــــــــــــــــــــــــــــق... ... آخرش يه روزي هجرت در خونتو ميكوبه تازه اون لحظه ميفهمي همه آسمون غروبه... نه تو می مانی و نه اندوه دل بردي دل بريدي خودت بريدي خودت دوختي اين جامه به تنم زار ميزند ! اسكار مباركت باشه "جدايي " . امروز براي سومين بار اشكمو درآوردي... بار اول تو سينما سر سكانس حمام ، بار دوم شب گلدن گلوب و امروز صبح كه با جيغ چشم عسليو از خواب بيدار كردم !! دلتنگم و دیدار تو درمان من است بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان من است ...چند وقتی بود که دنبال فرصت میگشتیم با چشم عسلی بریم کیش! هر سری به یه دلیلی نمیشد ! الانم که پیش اومده ماموریته و باید تنها برم ! یه سفر کاملا کاری و۷ روزه. دفتر کیش روتا حالا ندیدم و برام جالبه اما... تاحالا انقدرطولانی از هم دور نبودیم... نمیدونم شایدم گهگداری دوری لازم باشه...
دیدی؟ همین که خام تو شدم همه دلسوختگی هام خوب شد! پ ن :معجزه، همین که از حرارت تنت خام می شوم ... کارم تموم شده و تقریبا همه از دفتر رفتند. …صندلی را می چرخانم واز پنجره طبقه یازدهم به خیابان خیره میشوم و حرکت ماشین ها رو دنبال می کنم …این یکی از تفریحات زندگی منه ….اینکه دفتر که خالی شد جمال برايم قهوه بياورد و من از بالا بمردم در حال عبور نگاه کنم …..تا حالا بمردم از بالا نگاه کرديد ؟ این یک تجربه بینظیر است که اکیدا سفارش می کنم انجام دهید .هرچه منظر شما بالاتر باشد ، مردم کوچکتر و محوترند ، از اون بالا دیگه نه غمی و نه هیچ شادی و حسی در صورتشان دیده نخواهد شد یکسال از ورود خاطر انگیز من به این برج میگذره...یاد روز اول میفتم انگار همین دیروز بود...۳۶۵ روز گذشت با تموم لذتهاش و سختیهاش و من همچنان در حال ساخته شدنم... یادمه یه روز یه نفر بهم گفت توی ۲۸ سالگیت خیلی موفقی... این جمله الان با تموم وجود حس میکنم... پ ن ۱: این پست خیلی خصوصی شد شرمنده...
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.
نقطه هایی سیاهند که مثل مورچگان تند تند مسیری را می پیمایند و دیگر اهمیتی را که در برخورد روبرو دارند ازدست میدهند ..کارهایشان بشدت مسخره میشود و شما که مثل خدا از بالا، ارام مینشینید و با لبخندی حرکتشان را نگاه می کنید و چاي كه نه بلكه قهوه مینوشید! …کاری که من تقريبا هر روز انجام میدهم و بمن یک بزرگی غیرقابل وصف میدهد ، هرچند وقتی خودم هم داخلشان میشوم مطمنم که یک نفر از ان بالا مرا میپاید بی انکه نگران حرکت یا سکونم باشد...
| Design By : Night Melody |
