تبليغاتX
ماه آواره

ماه آواره

 

-مردها از دور جالب هستند!

از آن فاصله همهء هستی شان تشریفاتی است

حتی ادبشان!!

اما همینکه نزدیک می آیند

همه چیز را از دست می دهند

و ظرف دوستیشان ترک بر میدارد!!!

 

پ.ن.۱)  این حکم مثال نقض نیز دارد. (به ندرت البته)

پ.ن.۲)  اکثر خوانندگان این وبلاگ مونثند !

+نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

... حکوم ت نظام ی که میگن همینه!

۷ صبح طبق روال عادی از خونه راه افتادم...ظاهرن همه چی عادی بود تااینکه رسیدم میدون ۷تیر نزدیک محل کارم.

از ترافیک بیش از حد متعجب نشدم اما از این همه گارد ویژه و بسیج و برو بچه های نیرو انتظامی که کل خیابون رو گرفته بودن چرا... یادم اومد ۱۳ آبانه و ادامه جنبش سبز!  جالب نیست؟ طرف از سایهء خودشم میترسه! 

  سر خیابون شرکت به راننده گفتم نگه داره تا اومدم پیاده شم یه صدای مهیبی داد کشید : توقف نکن! راه بیفت!  میون زمین وآسمون معلق مونده بودم که راننده نهیب زد : خانم زود پیاده شو حوصله درگیری ندارم! من طرفدار آب لوله کشی و نون سنگکم !!...خلاصه پیاده شدم و لبخند زنان از کنار برادران بسیجی رد شدم و ساعت۵/۸ بود که رسیدم دفتر!چه صبح دل انگیزی...روز دانش آموز!

ازونجایی که خیلی گرسنم بود مبادرت به خوردن صبحانه نمودم که با صدای صوت و جیغ بلندی از جا پریدم و چای هم پرید بیخ گلوم! مردم کم کم از کریمخان به سمت ولیعصر حرکت میکردن...اولش آروم بود تا اینکه با صدای الله اکبر مردم  گارد ویژه و بسیج شروع به ضرب و شتم و متفرق کردن مردم کرد. ...صدای تیر هواییم شنیده میشد...سعی میکردم خونسردی خودمو حفظ کنم و با دیدن این صحنه ها جو گیر نشم اما سخت بود... کاش ساعت اداری نبود ومیتونستم برم بیرون... به کسبه محل از روز قبل اولتیماتوم داده بودن که مغازشون بسته باشه! بانکهام کم کم تعطیل کردن.

.

.

.

الان ساعت۱۱ صبحه و ما خبر دار شدیم که یک عده رو تو میدون ۷ تیر گرفتند که مادر ن د ا آق ا س ل طان هم جزوشون بوده!یه جوون رو که از قضا لباس سبزم پوشیده بود و یا حسین گویان در حال گذر بود آنچنان زدند که نقش زمین شده فعلا...در حال حاضر گارد ویژه رو ازین بالا میبینم که خیابون و محاصره کردن . لباس پوشیدنشون خیلی جالبه  سر تا پا ضد گلوله !نمیدونم... مردم که بی دفاعن! پس اینا از کی میترسن؟ از خودشون شاید...

 

ساعت ۱۲...  بعداز اون همه درگیری و سروصدا چند دقیقست اینجا آرومه...شایدم آرامش قبل از طوفانه نمیدونم...جمعیت رفتن سمت میدون ونک...

 

...ایستادم کنار پنجره... باد ملایمی میاد و برگها به رقص در میان... لباس شخصیهارو میبینم که روی سکوی جلو ی بانک نشستن و گل میگن و گل میشنفن! ... مسخره ست...

 

میشینم پشت میزم... حس خوبی ندارم... عصار* میخونه... بغض میکنم...

 

* ای وطن ای مادر تاریخ ساز
   ای مرا بر خاک تو روی نیاز

ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من ایران من

ای ز تو هستی گرفته ریشه ام
نیست جز اندیشه ات اندیشه ام

آرشی داری به تیر انداختن
دست بهرامی به شیر انداختن

کاوه آهنگری ضحاک کش
پتک دشمن افکنی ناپاک کش

رخشی و رستم بر او پا در رکاب
تا نبیند دشمنت هرگز به خواب



ای وطن ای مادر ایران من
مادر اجداد و فرزندان من

خانه من بانه من توس من
هر وجب از خاک تو ناموس من

ای دریغ از تو که ویران بینمت
بیشه را خالی ز شیران بینمت

خاک تو گر نیست جان من مباد
زنده در این بوم و بر یک تن مباد



وطن یعنی همه آب و همه خاک
وطن یعنی همه عشق و همه پاک

به گاه شیر خواری گاهواره
به دور درد پیری عین چاره

وطن یعنی پدر مادر نیاکان
به خون و خاک بستن عهد و پیمان

وطن یعنی هویت اصل ریشه
سر آغاز و سر انجام و همیشه

ستیغ و صخره و دریا و هامون
ارس زاینده رود اروند کارون

وطن یعنی سرای ترک تا پارس
وطن یعنی خلیج تا ابد فارس

وطن یعنی دو دست از جان کشیدن
به تنگستان و دشتستان رسیدن

زمین شستن ز استبداد و از کین
به خون گرم در گرمابه فین

وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران

وطن یعنی رهایی ز آتش و خون
خروش کاوه و خشم فریدون

وطن یعنی زبان حال سیمرغ
حدیث جان زال و بال سیمرغ




وطن یعنی اذان عشق گفتن
وطن یعنی غبار از عشق رفتن

وطن یعنی هدف یعنی شهامت
وطن یعنی شرف یعنی شهادت

وطن یعنی گذشته حال فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران
وطن یعنی همین جا یعنی ایران

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

عشق مرد ترکش کرده بود.

مرد از سر نا امیدی خود را از بالای پل  به پایین پرت کرد.

از قضا چند متر آن طرف تر  دختری نیز به قصد خود کشی خود را از بالای پل پایین انداخت.

و   این دو  در میان آسمان و زمین از کنار یکدیگر گذشتند.

چشمهایشان به هم دوخته شد.

مجذوب یکدیگر شدند.

و این یک عشق واقعی بود.

هر دو این را در یافتند

آن هم یک متر بالاتر از سطح آب !  ...

 

پ.ن.  همچین خوشم اومده ازین داستانکها !!

+نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

 

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:

"مواظب باش عزیزم  اسلحه پر است."

زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت:

"این را برای زنت گرفته ای؟"

مرد گفت:  "نه خیلی خطرناک است  میخواهم یک حرفه ای استخدام کنم."

زن: " من چطورم؟! "

مرد پوزخندی زد : "با مزه است  اما کدام احمقی برای کشتن   یک زن استخدام میکند؟"

زن لبهایش را مرطوب کرد  لوله اسلحه را به طرف مرد  گرفت و گفت: " زن تو ".

 

<استیو ماس>

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعتتوسط پرند پرتو | |


 
دو کاج 
  
 
در کنار خطوط سیم پیام
  خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
  سالیان دراز ، رهگذران
  آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
  روزی از روزهای پاییزی
  زیر رگبار و تازیانه ی باد
  یکی از کاج ها به خود لرزید
  خم شد و روی دیگری افتاد
  گفت ای آشنا ببخش مرا
  خوب در حال من تامّل کن
  ریشه هایم ز خاک بیرون است
  چند روزی مرا تحمل کن
  کاج همسایه گفت با تندی
  مردم آزار ، از تو بیزارم
  دور شو ، دست از سرم بردار
  من کجا طاقت تو را دارم؟
  بینوا را سپس تکانی داد
  یار بی رحم و بی محبت او
  سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
  بر زمین نقش بست قامت او
 
مرکز ارتباط ، دید آن روز
 انتقال پیام ، ممکن نیست
 گشت عازم ، گروه پی جویی
 تا ببیند که عیب کار از چیست
 سیمبانان پس از مرمت سیم 
راه تکرار بر خطر بستند
 یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
 با تبر ، تکه تکه ، بشکستند.
 
 
شاعر: محمد جواد محبت

 
> ************ ********* ********* *********
  
 
نسخه ی جدید دو کاج:

 
  
 در كنار خطوط سيم پيام خارج از ده 

 دو کاج روییدند

 ساليان دراز رهگذران آن دو را چون
 دو دوست مي‌ديدند
 
  روزي از روزهاي پائيزي زير رگبار
  و تازيانه باد
  يكي از كاجها به خود لرزيد خم شد و
  روي ديگري افتاد
 
  گفت اي آشنا ببخش مرا خوب در حال
  من تأمل كن

  ريشه‌هايم ز خاك بيرون است چند
  روزي مرا تحمل كن

  كاج همسايه گفت با نرمی دوستی را
  نمی برم از یاد
 
 شاید این اتفاق هم روزی ناگهان از
  برای من افتاد

  مهر بانی بگوش باد رسید باد آرام
  شد ملایم شد
 
 کاج آسیب دیده ی ما هم کم کمک پا
  گرفت سالم شد
 
 میوه ی کاج ها
 فرو می ریخت دانه ها ریشه 
 می زدند آسان 
 
 ابر باران رساند وچندی بعد ده ما
  نام یافت کاجستان.

 

پ.ن.  میدونی چرا با نسخه قدیمش بیشتر ارتباط برقرار میکنی؟ ...

...چون ملموس تره و بیشتر دیده میشه!
  
 
  

 
 

+نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

... شش ماه بعد از اولين ديدارشان ، سرانجام خودشان را در يك كابين در يكي از كشتيهاي رودخانه اي تازه رنگ شده يافتند. بعدازظهر زيبايي بود . المپيا زوله تا تازه عشقبازي لذتبخش يك كبوترباز وحشت زده را تجربه كرده بود و در نتيجه ترجيح داد تا چندساعت ديگر همچنان به روي رختخواب و لخت بماند و آرام آرام از آن لحظات لذت برد.كابين براي انجام تعميرات و رنگ آميزي خالي شده بود، از سوي ديگر بوي رنگ و تينر هم به آن افزوده شده بود، ولي آن دو ، در آن بعد از ظهر غرق در لذت بودند و نابه ساماني و بوي تند آنجا را حس نمي كردند. فلورنتينوآريزا در جذبه يك هوس آني، قوطي رنگ قرمز دم دستش را گشود انگشت اشاره خود را در رنگ فروبرد و روي شرمگاه زن زيبا شكل يك پيكان كشيد كه نوكش رو به پايين بود و روي شكم زن اين عبارت را نوشت : اين پيشي ملوس مال من است. همان شب المپيا زوله تا بدون اينكه آن نوشته ها را به ياد داشته باشد در برابر شوهرش لخت شد. شوهر او به روي خود نياورد و كلمه اي حرف نزد. به طرف دستشويي رفت و تيغ ريش تراشش را آورد و در حالي كه زن مشغول پوشيدن لباس شب بود. سر او را گوش تا گوش بريد.

 

پ.ن. به قول یه نفر "خیانت بوی خون میده "...

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

-"کرورها سال است که گل‌ها خار می‌سازند و با وجود این کرورها سال است که برّه‌ها گل‌ها را می‌خورند. آن وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گل‌ها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمی‌خورند این قدر به خودشان زحمت می‌دهند؟ جنگ میان برّه‌ها و گل‌ها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدن‌های آقا سرخ‌روئه‌یِ شکم‌گنده مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همه‌ی دنیا تک است و جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی این که بفهمد چه‌کار دارد می‌کند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟ اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره‌هاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستاره‌ها پِتّی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.

حالا دیگر شب شده‌بود. اسباب و ابزارم را کنار انداخته‌بودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک می‌آمد. رو ستاره‌ای، رو سیاره‌ای، رو سیاره‌ی من، زمین، شاهزاده کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم به‌اش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزه‌بند می‌کشم... خودم واسه گفت یک تجیر می‌کشم... خودم...» بیش از این نمی‌دانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس می‌کردم. نمی‌دانستم چه‌طور باید خودم را به‌اش برسانم یا به‌اش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک! "

 

پ ن. شازده کوچولو را اینبار به انضمام کمی اشک و آه میخوانم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

... نوایی در من نجوا میکند:

شکهایت را باور نکن و به باورهایت شک نکن !

ذهنم ایراد میگیرد... پرسه میزند ...نتیجه میگیرد ...متهم میکند

... نوا نجوا میکند  و من پر از آشوب میشوم ...

از درون پر میشوم  و خالی...

... شگفتا که این نزاع را پایانی نیست...

+نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

جديدترين ضرب المثل چينی می گويد:

 

 يک ايرانی اگر هواپيمايش سقوط نکند، از حوادث رانندگی جان سالم به در ببرد،

آلودگی هوا زنده اش بگذارد، زلزله زير آوار لهش نکند و در گودال وسط چهارراه

ناپدید نشود، حتماً از خوشحالی خواهد مرد !

 

پ.ن. مژده بدید من هنوز زنده ام!!!

+نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعتتوسط پرند پرتو | |

 

...ميخواهم بگويم: گفتن شکستن مهر است بر دهان.

...ميخواهم بنويسم: نوشتن آغاز من است و شروعی نا فرجام.

...وميخواهم بنوازم آهنگ آرميدن را...

در پی لحظه های ناب

کلمات از شرح خود عاجزند

و ذهن ...ستاره ای کوچک

که ميدرخشد در فراسوی افقهای بيدار.

...به من بگو...!

ای شط آرزو

 که تو در يادهای زمانه باقی مانده ای

و من با تو از دريچه ی آبی آسمان عبور ميکنم...

...به من بگو...!

ای دريای بيکران

و به من بياموز

که نام عشق را چگونه بنويسم...

+نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعتتوسط پرند پرتو | |